۲۵ فروردین ۱۳۸۹

قصه از کجا شروع شد


قصه ما قصه یک نگاه عاشق شدن نبود

قصه لیلی ومجنون نبود

قصه شاه و گدای عاشق نبود

قصه از کجا شروع شد

از دم کلاس احساس از صدای جزوه ی ناز

زیر چشمی یک دگر را یاد کردن

پنهانی به قرار عشق رفتن

نگاه یک دگر را دزدیدن

قصه ی ما قصه جنجال خدا ست

زمین و آسمان را به یکدیگر دوختن

قصه ما بی انتهاست فعلا

قصه مرگ خداست فعلا

۲۰ فروردین ۱۳۸۹

نگاهش کردم

من غرق تمنا بودم و او؛ نگاه ساده ای داشت

من و یک دنیا آرزو؛ ای کاش او هم هچو من آرزوی داشت

دلم می خواست که عشق را برایش به تصویر می کشیدم

دلم می خواست تمنا را فریاد کنم

میان شاید و حسرت خیالم آواره بود

که شاید.....

ولی حسرت صدای فریاد داشت

نگاهم غرق تمنا بود

ناله ای از صدای حسرتم از دل برخواست

آهی از درد کشید گفت :

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم

نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

۲۳ اسفند ۱۳۸۸

سوال

همیشه برای یک سوال هزار تا جواب هست ولی آدم همیشه از یکی از این جواب ها می ترسه
گاهی از اوقات این ترس با عث میشه آدم قید سوال پرسیدن رو هم بزنه
حال برای من سوال کردن ترسناک تراز شنیدن جواب شده میترسم سوال کنم
می ترسم اون جوابی رو بشنوم که ازش میترسم
می ترسم توی راهی بیفتم که راه بازگشت نداشته باشم
می ترسم پرسیدن سوال هم مشکل داشته باشه
نمی دونم چیکار کنم

۱۹ دی ۱۳۸۸

اشک مادرانه



در این درگیری داس وگل گناه مادران چیست
گناه چشمان منتظر مادران چیست
چشمان خشکیده به در
خبری از گل مادر نیست
اشک ها خلوت مادر را پر کرده
مادر با این همه شلوغی بیگانه است
دست به دامان چه کسی دراز کند
خدایا همدمی جز تو برای مادران نیست
قسم دادم تو را به آن قطره اشک مادرانه
قسم دادم تو را به آن نگاه منتظر
بشنو صدای زجه های مادرانه

۲۰ آبان ۱۳۸۸

پرواز



چگونه میتوان به آن که رنگ را نمی فهمد زیبایی دنیا را تعریف کرد

و به آن پرنده که عمری در قفس مانده شوق پریدن را آموخت

و به آنان گفت که زمینی را که با خون آبیاری کرده اید گندم نخوا هد داد

وحالا :

پرواز دسته جمعی مرغابیان شاد

بر پرنیان آبی روشن

در صبح تابناک طلایی

آه

ای آرزوی پاک رهایی .

۱۵ آبان ۱۳۸۸

سکوت خدا

متعجب از سکوت خدا
پشت میز نشستم نه صدای می امد و نه نوری می تابید
ازپشت پنجره صدای وحشت از خدا می امد
روی زمین ستم کاران ستم می کردنند
ومضلومان زیر پای مردم در حال لگد مال شدن بودن
پرچم خدا دست کسانی بود که خود را خدا می دانستند
نقابی از جنس خدا بر چهره داشتند
ستایش انها ستایش خدا بود
مردمی ساده که خیره بر نقاب انها بودن
مردمی که از خدا میترسیدند
بین خدا و پرچم داران خدا گیر کرده بودند
حقیقت را جستجو می کردند
در انتهای دل مردم روشنی بود
امیدی بود به امدن پرچم داری از جنس مردم که پرچم ها را خواهد شکست
کم کم جایگاه خدا هم در بین مردم در حال از بین رفتن بود
و من هنوز متعجب از سکوت خدا

۱ مهر ۱۳۸۸

دنیای ما

دور و زمونه عوض شده هیچ چیزی جای خودش نیست
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است
دیگه حتی چوپان دروغگو هم پیش مردم عزیز شده
شنیدم شیرین هم فرهاد رو پیچونده هم خسرو رو رفته با کس دیگه ای عروسی کرده
شنیدم دهقان فداکار رو قطار زیر گرفته
روستای پتروس رو هم سیل برده
دیگه گرگ ها لباس میش نمی پوشن که کاراشون راه بیفته
میش ها لباس گرگ می پوشن
دیگه کسی یادش نمی یاد قبلا هم وضعیت همین جوری بوده یا هوا بهتر بوده
شنیدم خدا هم روش رو اون ور کرده تا ما رو نبینه
یه سری هم می گفتن خدا خوابیده
عجب دور و زمونه ای شده

۲۲ مرداد ۱۳۸۸

صحنه

دیگر این بیداد کار صحنه آرا نیست

حکم قانون حیات و کار دنیا نیست

پهنه این صحنه را زشتی چنان در خود فرو برده

که دیگر بازی پروانه ها هم هیچ زیبا نیست

۹ مرداد ۱۳۸۸

صدای سبز ما

امروز تو مغازه نشسته بودم که یه مشتری بحرینی داخل مغازه شد

چندتا از جنس ها رو قیمت کرد و با تعجب پرسید؟

من چند سال پیش هم ایران اومدم از اون موقع اجناس خیلی قیمت شون بالا رفته

یه آهی به تلخی کشیدم و گفتم:

خدا لعنت کند اون کسی رو که عامل این گرونی ها شده

مرد عرب پرسید : عامل این گرونی ها چیه؟

گفتم نپرس چی , بهتره بپرسی کی

خوب اون هم پرسید کی؟

من هم اسم بردم .

در ادامه حرف هاش گفت : تو بحرین هم همه از این وا قعه و نارا ضی بودن مردم

ایران خبر دارن و حتی وقایع انتخابات ایران و وقایع بعد از انتخابات رو دنبال کردن

اون انگشتانشو به نشانه پیروزی بالا برد وبه من گفت صدای سبز شما همه جای دنیا

پیچیده وبه عربی گفت: ظلم پایدار نیست به گرمی با اون خدا حافظی کردم

اون مرد عرب باعث شد تا من نظرم نسبت به عرب ها کمی تغییر کنه وتو دل خودم

گفتم:

ما فریاد می زنیم تا صدایمان گوش هر ظالمی رو کر کنه

زنده باد صدای سبز ما

۸ مرداد ۱۳۸۸

چشم من روشن

آخر ای دوست , نخواهی پرسید
که دل از دوریت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد بر سینه نشست
اشک حسرت شد وبر خاک چکید

آنهمه عهد فراموشت شد ؟
چشم من روشن روی تو سپید

جان بر لب آمد در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد رضا را مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید.

۱ مرداد ۱۳۸۸

دیوار

به اون دیوار از خیلی وقت بود که نگاه میکردم اون دیوار آجری خیلی برام قشنگ بود

خیلی اون دیوار رو دوست داشتم اما میدونستم اون دیوار زمانی دیوار یک زندان بوده

این قضیه برام اهمیت نداشت و اون دیوار شده بود سر پناهی برای من

پشت اون دیوار گاهی برای خودم کاخ بزرگ , باغی قشنگ و زندگی زیبا فرض میکردم

ولی بعضی وقت ها پشت اون دیوار معنای دیگه ای داشت یک سراب یا یک بیابان

می تر سیدم به پشت اون دیوار نگاه کنم چون می ترسیدم پشت اون دیوار همون بیابان و

سراب باشه و از باغ قشنگ خبری نباشه

به امید این که گذر زمان خودش پشت دیوار رو برام روشن کنه هر روز از کنار اون دیوار

عبور میکردم

هر روز کنار هم بودیم من به اون نگاه میکردم اون هم به من, اون برام از خوبی ها میگفت

از آدم های که دیده از ........

حرف های قشنگ اون دیوار همیشه تو ذهن من بود دل سوخته ای داشت که اون رو از

من پنهان می کرد

من سعی می کردم خودم رو بزرگ نشون بدم حتی اگه شده با دروغ چون می ترسیدم

اون رو از دست بدم

هر چی از اشنایی من و دیوار می گذشت وابستگی ما به هم بیشتر میشد

دیوار می خواست ازمن پنهون کنه که قبلا دیوار زندون بوده به دروغ می گفت پاک ترین

دیوار دنیاست ولی چشم من فقط خوبی میدید دروغ هاش هم برام قشنگ بود توی ذهنم

برای دروغ هاش دلیل درست می کردم

سوال های زیادی رو باید ازش می پرسیدم ولی هیچ کدوم از این سوال ها تو زبونم

نمی چرخید

پیش خودم میگفتم یک روز ازش میپرسم :

ای دیوارچرا.........................

ولی گذر زمان اجازه نداد دهانم رو باز کنم وقتی تونستم بپرسم که اون دیوار دیگه نبود

جنگل سبز

توی یک دنیایی قشنگ, یک جنگل سبز , کنار خانه دوست

بالای درخت, توی یک لانه نور سه تا جوجه کوچیک

منتظر مادر شون نشسته اند تا براشون غذا بیاره

خسته بودن , گشنه بودن

اون طرف تر یک شهربزرگه از خانه دوست و لانه نور

خبری نیست .

همه به فکر خودشون برای زنده موندن کار می کنند

همه با فکر درد های خودشون روز رو شروع می کنند

هر کس را نگاه می کنی فکر و خیالاتش از تو شلوغ تره

دیگه از مردم چه انتظاری هست که یادشون بیاد اول قصه

, سه تا جوجه کوچیک خسته و گشنه توی لانه نور منتظر

مادرشون نشستن تا براشون غذا بیاره

۳۱ تیر ۱۳۸۸

قرن ما

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن ما روز گار مرگ انسانیت است

صحبت از پزمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت وکور

در میان مردمی با این مصیب ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است ...

۲۶ تیر ۱۳۸۸

پژمردن یک برگ

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای " جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
انچه این نامرد ها با جان انسان می کنند

اشکی در گذر گاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین راساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر ازآدم شد واین آ سیاب گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ
آدمیت برنگشت

۲۱ تیر ۱۳۸۸

داستان راه اهن

صدای درگیری اهن بود و اتش
می امد تا ببرد کسی را که عمری زیبایی خاطرات من بود .
می امد ببرد هر انچه هست و نیست من بود .
امد .............
نگاهم بانگاهش درگیر شد قطره اشکی خلوت ما را به هم زده بود
سکوتی پر هیاهو میان ما بود گرمی دستانش سرمای هوا را خرد کرده بود
اخرین نگاه هم تمام شد .............
رفت

تکان خردن دستانش اخرین برگ از دفتر خاطرات ما بود
رفت و هر چه دورتر رفت کم رنگتر شد
خداحافظ زیبایی خاطرات من

بت شکن ها


وقتی به دنیا اومدیم به ما گفتند شکست بتی که قلب شیطان در سینه داشت .
پرسیدیم شما که هستید :
در جواب این را شنیدیم :
ما پیروان حق و عدالت هستیم و حامیان مردم .
پرسیدیم حق چیست :
گفتند : انچه ما میگوییم حق است .
پرسیدیم عدالت چیست :
گفتند: انچه ما می کنیم عدالت است .
پرسیدیم مردم چه کسانی هستند :
گفتند : انان که با ما هستند مردم این سرزمین هستند
پرسیدیم پس مابقی:
در جواب این را شنیدیم:
خس و خاشاک

۲۰ تیر ۱۳۸۸

سلام

به نام خاطره ای که در خاطرم خاطره ها میسازد
امروز خفته ای در فراز اشتیاق دیدارها و فردا گمگشته ای در غبار فراموشیها
امروز لبخند شیرین خوبیها وفردا غم تلخ جدایی ها
امروز لمس دستان مهربان دوست و فردا لمس اشکهای فرو ریخته از فراق یار
امروز این چنین نزدیک و صمیمی و فردا فرسنگ ها فاصله بین من و تو
محبت های امروز تنها خاطره ای بر باد رفته ونام ما لحظه ای سر گرمی برای دقایق تنهای فردا
امروز این چنین اشنا وگرم و فردا شاید غریبه ای اشنا