به اون دیوار از خیلی وقت بود که نگاه میکردم اون دیوار آجری خیلی برام قشنگ بود
خیلی اون دیوار رو دوست داشتم اما میدونستم اون دیوار زمانی دیوار یک زندان بوده
این قضیه برام اهمیت نداشت و اون دیوار شده بود سر پناهی برای من
پشت اون دیوار گاهی برای خودم کاخ بزرگ , باغی قشنگ و زندگی زیبا فرض میکردم
ولی بعضی وقت ها پشت اون دیوار معنای دیگه ای داشت یک سراب یا یک بیابان
می تر سیدم به پشت اون دیوار نگاه کنم چون می ترسیدم پشت اون دیوار همون بیابان و
سراب باشه و از باغ قشنگ خبری نباشه
به امید این که گذر زمان خودش پشت دیوار رو برام روشن کنه هر روز از کنار اون دیوار
عبور میکردم
هر روز کنار هم بودیم من به اون نگاه میکردم اون هم به من, اون برام از خوبی ها میگفت
از آدم های که دیده از ........
حرف های قشنگ اون دیوار همیشه تو ذهن من بود دل سوخته ای داشت که اون رو از
من پنهان می کرد
من سعی می کردم خودم رو بزرگ نشون بدم حتی اگه شده با دروغ چون می ترسیدم
اون رو از دست بدم
هر چی از اشنایی من و دیوار می گذشت وابستگی ما به هم بیشتر میشد
دیوار می خواست ازمن پنهون کنه که قبلا دیوار زندون بوده به دروغ می گفت پاک ترین
دیوار دنیاست ولی چشم من فقط خوبی میدید دروغ هاش هم برام قشنگ بود توی ذهنم
برای دروغ هاش دلیل درست می کردم
سوال های زیادی رو باید ازش می پرسیدم ولی هیچ کدوم از این سوال ها تو زبونم
نمی چرخید
پیش خودم میگفتم یک روز ازش میپرسم :
ای دیوارچرا.........................
ولی گذر زمان اجازه نداد دهانم رو باز کنم وقتی تونستم بپرسم که اون دیوار دیگه نبود